تبليغاتX

حرف های يک دل


ازسر بالین من برخیز ای نادان طبیب دردمند عشق را درمان به جز دیدار نیست

حرف دل

این روزها ندارم حرفی برای گفتن٬ پایی برای رفتن٬ رنجی برای بودن٬

این روزهای قحطی حتی غمی نبود با من برای خوردن٬

دست بردار از روی شانه هایم ای مرگ انگیزه ای ندارم برای مردن،

از کجا آغاز کنم بیان قطعه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد٬

 قصه ی عشقی شیرین که از دریا کهنسال تر است٬

حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان می آورد

 از کجا آغاز آغاز کنم او مانند باران تابستانی که زمین را به

سطح درخشان مبدل میسازد به دنیای من راه پیدا کرده

و  زندگی را درخشان ساخته او به دنیای خا لی من راه پیدا کرده

 و به آن مفهوم بخشیده٬ او قلب مرا لبریز میکند٬

 او دلم را با احساس خاصی لبریز میکند.

 او دنیایم را با تخیلاتی زیبا٬ حقیقتی را برایم روشن ساخت،

حقیقت عاشقی را

نظر یادت نره

 


+ نوشته شده به قلم حسن روز شنبه 25 خرداد1387 و لحظه ای که به یادت بودم 15:13 |
onLoad and onUnload Example